کمالو مجید
ز چشمی که چون چشمه آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من اید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سرایمه گردید و در خون تپید
نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
یکی نغمه جو شد هماغوش ناز
در آن پرفسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده اید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست ؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من اید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش اندیشنک
خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست
گفتمش
شیرین ترین آواز چیست ؟
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند
ناله زنجیرها بر دست من !
گفتمش
آنگه که از هم بگسلند ؟
خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل من با دل او می گریست
گفتمش
بنگر در این دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی است...
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا پیروان ! کز نیمه راه
می کشد افسون شب در خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
می دهد از چشم بیداری نشان ...
گفت
اما
در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
گفتمش
اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست !
گفت
ای
افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست
گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تارکش شکفت
جوش خونن در گونه اش آتش فشاند
گفت
لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش ...
از هم گریختیم.
و آن نازنین پیاله دلخواه را ؛ دریغ
بر خاک ریختیم!
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود؛
دردا که جان تشنه خود را گداختیم !
بس دردناک بود جدایی میان ما ؛
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم .
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت ؛
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت .
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود ؛
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت !
با آن همه نیاز که من داشتم به تو ؛
پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود .
من بارها به سوی تو بازآمدم ؛ ولی
هر بار دیر بود !
اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب ؛
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش .
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار ؛
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش !
احساس های مخرب (ویرانگر) ، Destructive Emotions
بزرگی یک انسان به اندازه چیزی است که می تواند او را خشمگین کند !
بشر 6 نوع پریشانی روانی دارد:
1 – وابستگی واعتیاد ، اشتیاق ، طلبیدن Attachment & craving
2 – خشم و نفرت Anger, Hatred
3 – بیهوده پنداری و جهالت Ignorance & Delusion
4 – غرور Pridefulness
5 – شک و تردید های پریشان کننده
6 – باورهای پریشان کننده
در این مبحث به خشم و نفرت می پردازیم چرا که مهمترین و دردناک ترین آسیب ها را به ساختار زندگی انسان وارد می کند.
عده ای از پس آمد واقعه آگاهی دارند و به همین دلیل به مهار کردن خشم توانا هستند اما برخی چنین توانائی را ندارند . در آنها که توانایی کنترل خشمشان را دارند ، فعالیت بیشتری در قاعده بخش پیشانی مغز وهمچنین در هسته بادامی یا آمیگدال دیده می شود. در آنها که این توان را ندارند ،هسته ی آمیگدان هم فعالیت چندانی ندارد.
خشم یکی از احساسهایی است که کمتر کسی حاضر است آن را از آن خود بداند. اغلب ادعا می کنیم که دیگران این احساس ناخواسته را در ما برانگیخته اند. در حالی که خشم یکی از احساسهایی است که ما انتخاب می کنیم و در موارد بسیاری ما دقیقاً می دانیم چه می کنیم و تا چه حدود باید پیشروی کنیم.
خشم یکی از احساس های اولیهء انسان است و جزء ابزارهای دفاعی انسان های اولیه در تنازع بقا بوده است. خشم از تولد تا مرگ با ما است و می تواند برای ما از حربه های بسیار مفید باشد یا ابزار نابودی ما را فراهم کند بسته به اینکه از آن چگونه استفاده کنیم.
خشم به عناوین مختلف خود را نشان می دهد . ممکن است به صورت گریه کردن در آید، یا تمسخر کردن، داد زدن ، حمله کردن ، افسردگی ، تجاوز ، خشونت یا خودکشی ، عزلت گزیدن، به سکوت پناه بردن و حتی گاه عکس العمل ناشی ازخشم را با رابطه جنسی نشان می دهند.
چه عواملی سبب خشم ما می شوند؟
در انسان هسته های مرکزی خشم و غضب از طریق ترشح Nor epinephrine با تمام بدن در ارتباط هستند . افزایش فشار خون ،افزایش قند خون ، افزایش ضربان قلب ، پرخونی عضلات ، ترشح اسید در معده ،افزایش تعداد تنفس در دقیقه و کاهش عمق آنها ، تغییر در رنگ پوست بخصوص در صورت از علائم فوری خشم و غضب هستند. همچنین در طول زمان پرکاری های تیروئید ، کبد، کلیه ها، روده ها و مثانه نیز به عوارض حاصله از خشم افزوده می شوند.
چرا خشمگین می شویم:
اینکه ما چگونه اتفاقات را معنی می کنیم ،طبعاً در گذشته ما ومحصول تعلیم و تربیت ما در دوران کودکی ، رفتارها و واکنش های والدین و دیگران در مقابل مشکلات می باشد.
روانشناسان عوامل بو جود آمدن خشم را به پنج گروه تقسیم می کنند ، اعتقاد بر این است که در هنگام خشمگین شدن اغلب یکی از این موارد به خطر می افتد و شخص برای حفظ تعادل خود خشمگین می شود.
1- قدرت:
زمانی که در اثر رفتار یا گفتار دیگران فرد احساس آسیب پذیری و ناتوانی می کند ،خشم برای دفاع به کمک می آید . ترس از دست دادن قدرت شایع ترین عامل ایجاد خشم در روابط خانواده گی است.
وقتی پدر یا مادر می بینند فرزندشان مشغول تماشای تلویزیون است و درس نمی خواند ... احساس ناتوانی می کنند. وقتی برای فرزند تان محدودیت قایل می شوید و او قوانین شما را می شکند شما احساس ناتوانی می کنید ، شما خشمگین که قدرت خود را از دست داده اید و فرزند خشمگین از اینکه برای حفظ قدرت منافع دیگری را از دست خواهد داد. در این موارد اگر ما به نقاط ضعف خود آگاه باشیم و انتهای کار را به بینیم حداقل سلامت روانی خود را به خطر نمی اندازیم . دیسیپلین را از خردسالی به کودکانتان بیاموزید ، اما بگذارید فرزند بالغ تان خودش از خودش مراقبت کند .
2- خطر برای امنیت و سلامت:
این مورد در خانواده های ایرانی در گذشته مرسوم بوده ، کتک زدن و تهدید های گوناگون نظیر می زنم ،می شکنم ، بیرون می کنم و از این قبیل تماما" تهدید امنیت و سلامت دیگری است که به خشم بسیار منجر می شود و گاه عواقب ناگوار بر جا می گذارد.
3- خطر برای خودکفائی:
این نمونه عامل خشم در ارتباط والدین و نوجوانان شایع است. والدین اصرار دارند که کنترل زندگی فرزند را از دست ندهند و فرزندان اصرار دارند که برای خودشان تصمیم بگیرند.
نوجوان بسیار نازنینی را می شناسم که درس خوان است ، سالم است ، هیچ مشکل خاصی ندارد اما بدلیل اینکه والدین به او حتی اجازه تصمیم گیری در مورد لباس و کفش و موی سر نمی دهند گرفتار افسرده گی شده است .
این یکی نمونه هایی است که خشم به صورت افسرده گی تظاهر کرده است.
4- حمله به اعتماد به نفس:
نیاز به مطرح شدن و اهمیت داشتن زیربنای بسیاری از فعالیت های افراد برای رشد ، شهرت و محبوبیت است. حمله به آنها از طریق تحقیر، انتقاد، بدگویی، تمسخر، آبروریزی، و غیره سبب خشم بسیار خواهد شد .
بیان احساسهای واقعی خود با دیگران و کمک به اینکه ما را بهتر بفهمند هم احساس امنیت و اعتماد به نفس ما را افزایش می دهد و هم به کنترل این گونه از خشم کمک می کند.
5- تجاوز به حریم مقدسات وباورهای قلبی یک انسان:
سبب خشم و نفرت نسبت به عامل تجاوز می شود در این جا هم احساس خشم نیاز به هر گونه احساس ناگوار دیگر را تحت الشعاع قرار می دهد.
راه حل این است که باور کنید خود شما نماینده ای از مقدسات خود هستید و باید بخشی از جذابیت ایدئولوژی خود باشید. ثابت کنید که ارزش باورهای شما با بد گوئی و تهمت دیگران کاهش نمی یابد.
آیا همه خشم و غضب ها مرئی هستند؟
متاسفانه نه ! بسیاری از روان شناسان اعتقاد دارند که در بعضی خانواده ها که والدین یا مربیان اظهار و نمایش خشم را مذموم دانسته و کودکان را به خاطر تظاهر خشم تنبیه می کنند در واقع به این کودکان می آموزند که خشم های خود را به شکل های مبدل به نمایش بگذارند. این واکنش ها مطلقا در سطح آگاهی فرد قرار ندارد:
1 – به تعویق انداختن غیر ضروری کاری که تکمیل آن واجب است.
2 – دیر رسیدن های غیر ضروری مکرر.
3 – به کار بردن طعنه و کنایه و مسخره گی در گفتگوی با افراد.
4 – بیش از حد مودب بودن و خود را خوش حال نشان دادن می تواند سرپوشی برای خشم پنهانی باشد.
5 – آه کشیدن های غیر عمد مکرر.
6 – خندیدن به مسائل ناگوار.
7 – مکرراً خواب های ترسناک و ناگوار دیدن.
8 – بیحالی ، بی توجهی و بی علاقه گی به چیزهائی که معمولاً برای فرد هیجان انگیز بوده است.
9 – زودتر از انتظار خسته شدن.
10 – به هم فشردن دندان ها ( دندان قروچه مزمن ) هنگام خواب .
11 – افسردگی های مزمن بی دلیل.
12 – زخم معده.
همه می دانیم خشم چیست و آن را احساس کرده ایم: چه زمانی که یک ناراحتی گذراست و چه هنگامی که عصبانیت تمام عیار است. خشم یکی از عواطف کاملاً معمولی و اغلب سالم است. اما هنگامی که از کنترل خارج شود و چهره ای مخرب به خود گیرد مشکلاتی را در محیط کار، روابط خصوصی و کیفیت کلی زندگی شما به وجود می آورد. این مطلب به شما کمک می کند خشم را بهتر درک و مدیریت و کنترل کنید.
به طور آهسته عبارتی آرام بخش مانند «استراحت»، یا «سخت نگیر» در حالی که نفس عمیق می کشید پیش خود تکرار کنید.
از تصاویر استفاده کنید؛ پیش خود یک تجربه آرام بخش را یا از حافظه یا از تخیل تصور کنید.
تمرین های یوگا به شرط این که تنش نداشته باشند می توانند به عضلات شما استراحت داده و شما را آرام تر کنند. این روش ها را روزانه تمرین کنید. بیاموزید که هنگام بروز یک وضعیت پرتنش آنها را به طور خودکار بکار برید.
دوری جستن: اگر اتاق به هم ریخته فرزندتان شما را خشمگین می کند هر بار که از جلویش رد می شوید، در را ببندید. خودتان را مجبور به نگریستن به چیزی که خشمگین تان می کند، ننمایید. نگویید: «خب، بچه من باید اتاقش را تمیز کند طوری که من عصبانی نشوم!» نکته این نیست، بلکه این است که خود را آرام نگه دارید.
یافتن گزینه های دیگر: اگر مسیر سرکار رفتن روزانه شما را عصبانی می کند برای خود طرحی دیگر بدهید - یاد بگیرید از مسیر دیگری بروید، مسیری که کمتر شلوغ و بیشتر دارای مناظری باشد - یا اگر ممکن است با اتوبوس یا وسائل دیگر بروید.
فراموش نکنید شما نمی توانید خشم را حذف کنید، واگر هم می توانستید کار خوبی نبود. به رغم همه سعی شما، رخدادهایی خواهد بود که شما را عصبانی خواهد کرد؛ و برخی اوقات خشم توجیه پذیر است. زندگی پر از عجز، درد، از دست دادن کسی یا چیزی، و اعمال پیش بینی ناپذیر دیگران است. شما نمی توانید آن را تغییر دهید، اما می توانید چگونگی تأثیر این رخدادها بر خود را تغییر دهید. کنترل پاسخ های عصبی می تواند در دراز مدت برای شما بهتر باشد.
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخ ها آبست تو ای باغ بی پایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن پیش از آن ها ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
تو کعبهای هر جا روم قصد مقامت می کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم
ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم
در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
اینها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم
ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم
ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر
بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد
در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دل است پام بر بند چه سود
غم را بر او گزیده می باید کرد وز چاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته می خواهد یار این کار مرا به دیده می باید کرد
آبی که ازین دیده چو خون می ریزد خون است بیا ببین که چون می ریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند دل می خورد و دیده برون می ریزد
عاشق همه سال مست و رسوا بادا دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصه هر چیز خوریم چون مست شدیم هر چه بادا بادا
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام امروز به خون دل قضا خواهم کرد
از بس که بر آورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بد خواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان خون شد دلم و دلت نه آگاه از من
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تو را بهانه ای بس باشد مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا ما را سر تازیانه ای بس باشد
ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم
در عشق که او جان و دل و دیده ماست جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم
***
ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستان
ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو
باز آی که تا به خود نیازم بینی بیداری شب های درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراغ تو مرا کی زنده رها کند که بازم بینی
هر روز دلم در غم تو زارتر است وز من دل بی رحم تو بیزارتر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفا دارتر است
خود ممکن آن نیست که بر دارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل دل را چه کنم بهر چه می دارم دل
در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است
از درد تو هیچ روی درمانم نیست درمان که کند مرا که دردم هیچ است
من بودم و دوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه گنه حدیث ما بود دراز
دل تنگم و دیدار تو درمان من است بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آن کز غم هجران تو بر جان من است
ای نور دل و دیده و جانم چونی ای آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رخ زرد من ندانم چونی
افغان کردم بر آن فغانم می سوخت خامش کردم چو خامشانم می سوخت
از جمله کران ها برون کرد مرا رفتم به میان و در میانم می سوخت
من درد تو را ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم
شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
در طلب زهره رخ ماه رو
می نگرد جانب بالا دلم
فرش غمش گشتم و آخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم
آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم
در طلب گوهر گویای عشق
موج زند موج چو دریا دلم
روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم
از دل تو در دل من نکتههاست
وه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم
ای تبریز از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم
زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
دریاب مرا ساقی والله که چنین هستم
ای ساقی مست من بنگر به شکست من
ای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم
بشکست مرا دامش بشکستم من جامش
مستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم
ای جان و دل مستان بستان سخنم بستان
گویی که نه ای محرم هستم به خدا هستم
پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشین
بنشین که چنین وقتی در خواب همیجستم
جان و سر تو یارا بر نقد بزن ما را
مفریب و مگو فردا بردارم و بفرستم
والله که بنگذارم دست از تو چرا دارم
تا لاف زنی گویی کز عربده وارستم
خواهم که ز باد می آتش بفروزانی
خواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم